کانال تلگرامی نورآنلاین شماره تلفن خبرنگار نورآنلاین جمیل نورآنلاین ارتباط با نورآنلاین- تماس با نورآنلاین logo-samandehi

برشی از کتاب" پهلوان زاگرس" (شهید ستار محمودی)

۱۰ آذر ۱۳۹۶ - ۱۰:۱۵:۳۸ کد مطلب: 9411

کتاب پهلوان زاگرس به زندگی شهید ستار محمودی می پردازد و هم اکنون در دست تدوین است و در آینده نزدیک به چاپ خواهد رسید این کتاب به قلم محمد محمودی نورآبادی برادر این شهید بزرگوار نوشته شده است.

به گزارش نورآنلاین در بخشی از این کتاب آمده است: وای که چقدر سخت می‎شود این تنهایی. آخرین باری که صدایش را شنیده‎ام، همین هفتۀ پیش بود که از سوریه زنگ زد. شماره ناشناس بود. به قدری ناشناس که نزدیک بود جواب ندهم. جواب که دادم و صدای ستار را شنیدم، خستگی و نگرانی چند روزه از تنم در رفت. او با همۀ وقت کمی که داشت، مشتاق بود از اوضاع وطن تا روستا و محل بداند و من دوست داشتم از اوضاع سوریه بپرسم. زور من چربید. اما در این دنیای پر از دشمن و جاسوس که نمی‎شد عریان حرف زد. پرسیدم:« چه خبر؟ کاری هم کردین یا نه؟»
گفت:« داریم آماده می‎شیم.»
گفتم:«خوشا به حال شما... امام زمان پشت و پناهتون.»
نمی‎دانم چه سّری در کار بود که بحث تمام نشده و خدا حافظی نکرده، تماس قطع شد تا من باز دلم بریزد و بیفتم تو چاه خیالات وحشتناک! گوشی را به امید تماس دوباره، در مشت نگه داشته بودم. اما نای ایستادن و قدم زدن نداشتم. از روی کاناپه جا به جا شدم و خودم را رساندم به پلۀ اتاق بالایی. رها شدم رو سردی سنگ  و عصبی موهای پریشانم را چنگ زدم. آخر این قطع شدن بی‎موقع تماس، خودش برایم دغدغه شده بود. قصه‎ای که به ماجرای سال‎ها قبل و آخرین تماس برادرم عبدالرسول ربط داشت. بله، باید سرگردان می‎شدم در گذشته و به بیست و هشت سال قبل‎تر و آن روز سردِ برفی زمستان سفر می‎کردم که هجده ساله بودم و حس پرواز داشتم. تازه آموزش فرماندهی دسته را در پادگان بعثت اکبر آباد شیراز تمام کرده بودم و در سپاه سپیدان، به عنوان ریز نقش‎ترین و بچه سال‎ترین پاسدار شناخته می‎شدم. حتی موهای پشت لبم سبز نشده بود.  
آن روز، در راهروِ طبقۀ سوم بودم که شنیدم بلندگو مرا صدا می زند. دقیق شدم و گوش دادم. بله برای بار دوم داشت می گفت:« محمد محمودی تلفن از راه دور.»
به جز عبدالرسول، کسی را نداشتم که زنگ بزند. اما او که جبهه بود و بعید می‎دانستم دسترسی داشته باشد. نفهمیدم پله‎های سه طبقه را چطور پایین آمدم.

در هم کف و درست جایی که پله تمام می‎شد، باجۀ مخابرات سپاه بود و سرباز عابدی هم برادر زادۀ قائم مقام سپاه، چیزی از هیبت و هیمنۀ عمویش کم نداشت. تشر زد سرم که زود باش قطع نشه. انگار نه انگار که او سرباز و من کادر بودم. گوشی قرمز را عجله‎ای بیخ گوش گرفتم. الو را که گفتم، با صدای عبدالرسول جان گرفتم. احوال پرسی و خش و بش که تمام شد، تازه متوجه شدم که از مهاباد زنگ می زند. اسم مهاباد نیز برایم خاطرات تابستان همان سال را که سه ماه در ستاد عملیات شهری ثارالله، مشغول بودم، برایم زنده کرد. مخصوصاً وقتی که گفت تازه از عکاسی رزمندگان زده بیرون و در فلکۀ "گَوَزنا" و در مخابرات صلواتی زنگ می زند. او مشتاق بود از حال و هوای روستا، پدر و مادر و خانواده برایش بگویم. می‎خواست خیالش تخت باشد که به خواهرمان در تربیت معلم شیراز سر می‎زنم و ریحانه، احساس غربت و تنهایی نمی‎کند. می‎خواست مطمئن باشد که من باز هوای جبهه نکرده‎ام و باید تا بازگشت او از جبهه، خیال اعزام را از سر بیرون کنم. یک کلام، هر دو بالم را با روسری مادر و خواهر بسته بود. اما همین‎جا بحثمان بالا گرفت. از من که دست خودم نیست و احتمال هست که همین روزها اعزام باشد و از او که تو نباید در این شرایط جبهه بیایی. داشت به حساب خودش دلم را رام می‎کرد که تماس قطع شد. دیگر هرچه در آن راه رو قدم زدم و بی‎صبرانه و بلکه بغض کرده، انتظار کشیدم، تماس نگرفت. چه می‎فهمیدم که دیگر هیچ وقت صدایش را نخواهم شنید...     





نام:                       

پست الکترونیک: 
نظر شما:  

جستجو:

شهروند خبرنگار

سوژه ها و ایده های خود را جهت انتشار و پیگیری در نورآنلاین ارسال فرمایید.
نام:
پست الکترونیک:
عنوان:
نظر شما و شماره همراه:

تمام حقوق محفوظ بوده و استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.

Copyright© noronline.ir, all rights reserved

طراحی و پیاده سازی : سفیر سیستم