کانال تلگرامی نورآنلاین شماره تلفن خبرنگار نورآنلاین جمیل نورآنلاین ارتباط با نورآنلاین- تماس با نورآنلاین logo-samandehi

برشی از متن رمان "عشق وحشی" / کتابی که هنوز چاپ نشده

۱۳ آبان ۱۳۹۶ - ۲۲:۳۳:۰۵ کد مطلب: 9225

عشق وحشی رمان جدید محمد محمودی نورآبادی از نویسندگان ممسنی که هنوز چاپ نشده است. و شاید در آینده نه چندان دور این اثر نیز تکمیل و به بازار عرضه شود.

به گزارش نورآنلاین در قسمتی از این رمان آمده است: سلام الهام، باقر هستم. بله، زنده‎ام و روزگار می‎گذرانم. به زودی منتظر رنج‌نامه‌هایم باش. این یادداشت را از یک کافینت برایت ارسال می‌کنم. پس با این آدرس چیزی نفرست. اصلاً نمی‌خواهم حرف‎هایت را بشنوم. فعلاً فقط می‌توانی بخوانی و رویشان فکر کنی. من که پاسخ‎های تو را از حفظم. اما بعد اگر مایل بودی، ایمیل می‎دهم که سئوال‎ها و نکته‎های مورد دلخواهت را برایم بفرستی. فعلاً همین قدر بگویم که عاشق اسماعیل شده‌ام. طوری که دوست دارم همان اسماعیل دوران دانشجویی تو باشم. همان که تو ماهرانه شکارش کردی. دیگر باقری در کار نخواهد بود. اسماعیل برای من شکیل‎تر و برازنده‎تر است. مثل خودت با توهمات و تنهایی خودم سر می‌کنم. تنها باش و منتظر درد دل‎هایم بمان. اگر بازی خوب پیش رفت، شاید بشود از معمایی رمز گشایی کنم که حقیقت درونش تو را غافلگیر کند. آن‎چنان غافل‎گیر که شاید تا چند روز مبهوت و دمغ بمانی...
" اسماعیل معما؟ راز؟ چه راز و رمزی؟ نکنه اینم مثل من زده به سرش و مالیخولیایی شده؟» 
صفحه را می‎بندم. آه می‎کشم و پلک روی هم می‎گذارم. حس غریبی دارم. آه... تنهایی! هیچ چیز برای یک آدم شکننده‌تر از تنهایی نیست. خودم که واقعاً این طور حسی به این مرض دارم. مرض مگر چیست؟ غیر از این است که دردی وارد جسم و جان یک آدم می‌شود و زندگی‏اش را به خاک سیاه می‌نشاند؟ مرض تنهایی هم چیزی جز جنگ و جدل با سیستم اعصاب نیست. باقی موجودات را خبر ندارم؛ نه گیاه پزشک هستم و نه دامپزشک. طبیب انسان هم که نیستم. در همین حد که خودم و این موجودات دوپا را می‎شناسم، درکم این است که تنهایی ویران کننده است. وقتی تصورش می‌کنم که چه اندازه با سختی‌های این درد دست و پنجه نرم کرده‎ام، از سخت‎جانی خودم وحشت می‎کنم.  
راستش یک جورهایی مالیخولیایی شده‌ام. این را برای اولین بار باقر به من گفت و خیلی هم بهم برخورد. البته بعد که دکتر مشاوره هم چنین نظری داد، کوتاه آمدم.  
بله، خیلی وقت‌ها را با خودم و آرزوهایم حرف می‌زنم. باشان زندگی می‌کنم. برایشان نقشه طرح می‌کنم. بر سر و زلف آرزوهای شیرین، دست نوازش می‌کشم. حریف‌ها را ملامت می‌کنم. درد و غم‌ها را پس می‌رانم و بهشان فحش و ناسزا می‌گویم. گویا مالیخولیایی شدن یعنی همین. یعنی من اسیر توهمات خود شده‌ام؟ باورش سخت است. نمی‌خواهم و نمی‌خواستم این طوری باشم. اما انگار هستم، حتی دیدم به واژه‎ها و اصطلاحات عوض شده است. مثل باقر که یک بار برایم یاد داشت روی میز ناهار خوری گذاشته بود:« الهام! تو و مردمان این دنیا، دلم را به درد آورده‎اید، طوری که کلمه‎ها را وارونه می‌ببینم. تو از خوشبختی چه می‎دانی؟ خوشبختی مگر قبای گشاد و بدترکیبی نبود که از ترس زبان سرخ مردم بر قامت خود پوشاندیم؟ "مهربانی" مگر همان واژه کثیف و دروغ بزرگی نبود که بارها فریبش را خوردیم؟ "دوستان"، مگر همان‎ها نیستند که زهرآگین‌ترین خنجرها را در پشتمان فرو کردند؟ هر کسی که بنا بود مایۀ آرامشمان باشد، به روح زخم خورده‌مان سوهان کشید؟ آدم را مثل آب دهان تُف می‌کنند... هیچ کس به فکر احساس هیچ کس نیست. احساس، واژه‎ای فراموش شده است. آه... آه... چندشم می‌شود از این کلمات! "آبرو" را هم در همان ردیف واژه‌های سخیفی می‌بینم که نمی‌دانم کی و چطور وارد دنیای آدم‎ها شد؟ آبرو، کلاه گشادی بود که بی‎آبروها بر سر مان گذاشته‌اند. هم آن‌ها که عشق را مصداق گناه و هرزگی می‌دانند. هم آن‎ها که این اصطلاح را وارد زندگی کردند تا خلق ترسی، جای خدا ترسی را بگیرد...





نام:                       

پست الکترونیک: 
نظر شما:  

جستجو:

شهروند خبرنگار

سوژه ها و ایده های خود را جهت انتشار و پیگیری در نورآنلاین ارسال فرمایید.
نام:
پست الکترونیک:
عنوان:
نظر شما و شماره همراه:

تمام حقوق محفوظ بوده و استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.

Copyright© noronline.ir, all rights reserved

طراحی و پیاده سازی : سفیر سیستم