کانال تلگرامی نورآنلاین شماره تلفن خبرنگار نورآنلاین جمیل نورآنلاین ارتباط با نورآنلاین- تماس با نورآنلاین logo-samandehi

مرگ حقیقت ،محرومیت مهرنجان را نشان داد

۱۷ تير ۱۳۹۶ - ۱:۱۲:۴۸ کد مطلب: 8467

روستایی با تقدیم بیست شهید به انقلاب اسلامی و دفاع از حرمین با گذشت قریب به سه دهه از پایان جنگ تحمیلی هنوز از امکانات مناسب بهداشتی محروم است

شب از نیمه گذشته و به سحر نزدیک شده. حال و هوای گلزار شهدای روستا، غرق در ماتم و اندوه شهادت مولا علی است. دقیق پشت سر مداح و در قسمت پشت تریبون نشسته ام حالم خوش و نا خوش است. دلتنگی برای ستار نهایت خوشی و ناخوشی است. اشک امانم بریده و دل چهار نعل به قفسه ی سینه می کوبد. اما دست احسان که شانه ی افتاده و شکسته ام را لمس می کند، حالم عوض می شود.
_ حاج محمد درمونگاه دکتر داره؟
می گویم: نمی دونم … دکتر برای چی؟
پرخاش کنان می گوید: فقط بگو دکتر هست یا نیست؟
و چون می بیند نمی توانم معجزه کنم، دست از شانه ام می کشد و می دود. نگرانی ام بیشتر می شود. پشت سرش بیرون می روم و همزمان به واگویه می افتم: نکند دعوا شده باشد و کسی کتک خورده باشه؟
محوطه ی گلزار خلوت است و آن ورودی تا توی جاده، جمعیتی پراید سفیدی را دوره کرده اند. ذهنم می رود به تصادف و اینکه خدا نکند در چنین شبی و مراسمی برای میهمانان شهدا، اتفاقی افتاده باشد.
_ چه خبره تصادف شده؟
چند نفر با هم و یک صدا می گویند: حقیقت سکته زده و درمانگاه دکتر نداره….
گیج می شوم. حقیقت را از کودکی به خاطر دارم. آن وقت ها جوانی پر کار و با انگیزه بود و خیلی خون گرم و مهربان. سال ها بود او را ندیده بودم. تا چند ماه پیش که در حال کار بر سر گلزار شهدا بودم و یک روز آمد پیشم. مثل همان قبل ها مهربان و رو و با صفا بود. برای نصب کنتور گاز خانه اش یک کیسه سیمان لازم داشت. گفتم: بردار و ببر. گفت: پولش؟
شرمنده مهربانی اش شدم. گفتم: سال ها بود تو را ندیده بودم، یک کیسه سیمان هدیه ی این تجدید دیدار…
خندید. از دهانش صداقت و صفا می بارید…
و حالا همان حقیقت در ورودی گلزار شهدا، رو صندلی عقب پراید افتاده. پاهایش از ساق بیرون است با جورابی سفید و یا خاکستری و دو طرح در دو طرف…
پاهایش عمری محرومیت را داد می زنند. چه مظلومیت عجیبی. جیغ های پی در پی زنش دلم را ریش می کند. می زنم پشت شانه ی راننده ی پراید و می گویم: سلیمان برو سلیمان معطل درمونگاه روستا نشو.‌..
سلیمان انگار تردید دارد. اما زن حقیقت که می نشیند صندلی عقب و سر شوهر بی هوش و حواس را جیغ کشان به آغوش می کشد،  سلیمان هم گازش را می گیرد.
حقیقت انگار به جای دست ها، با پاهایش برای ما دست تکان می دهد.
دکتر بَرزین دوست ستار هم عین خودم عصبی شده و با لهجه ی بویر احمدی اش به زمین و زمان بد می گوید: چرا روستای بیست شهیدی دکتر و درمانگاه نداره؟ چرا روستای به این بزرگی و عظمت این همه نا برخوردار؟
وقت این حرف ها نیست. می گویم: دکتر شلوغ اش نکن. ما سزاوار ظلم هستیم.
می گوید: چرا سزاوار ظلم؟
می گویم: چون دنبال حق خود نیستیم.
و می خواهم بگویم: چون مسولان این شهرستان فقط ما را می دوشند. رای ما را می گیرند. حضور ما را می خواهند اما سهم ما را نمی دهند. حتی در حد یک درمانگاه و دکتر…
دیگر جای این بحث ها نیست. باید فضا را آرام کنیم. شهدا میهمان دارند آن هم در چنان شبی…
بعد از سحری و اذان و نماز، گلزار خلوت می شود. فقط من و لقمان و دکتر مانده ایم. بناست کمی در پشت تریبون بخوابم و آن ها نیز به شیراز بروند. می خواهم پنجره را ببندم که آن بیرون متوجه شیخ محمد صالح می شوم. سلام می کنم و پرسم: این وقت صبح این جا هستی شیخ؟
می گوید: بله، حقیقت فوت کرده…
چقدر حالم خراب می شود. دکتر بیشتر از من و لقمان به هم می ریزد. بلند می شود و می گوید: لقمان بزن بریم دیگه…
آن دو تا می روند و من می روم پشت تریبون برای کمی استراحت. اما هنوز پلک هایم گرم نشده، جیغ زن ها به هوا می رود. یکی از آن ها می گوید: آخ حقیقت مستضعف…. آخ زهرای یتیم شده….
خواب حرامم می شود. کفش هایم را پا می کشم و بیرون می روم. زن ها مویه کنان دور و بر غسالخانه را گرفته اند. آمبولانس که از راه می رسد، دلم بیشتر می سوزد. باید بروم کمک. جسد داخل کاوری سیاه است. می بریم می گذاریم روی سکو. غسال جوان، دست به کار می شود. کاور را که باز می کند، باز هم پاهای حقیقت برایم دست تکان می دهند. بعد نگاهم می کشد بالا تا می رسد به چشم هایی که انگار هیچ گاه باز نبوده اند. حقیقت انگار قهر کرده و دیگر نمی خواهد مهربان باشد. حقیقت انگار می خواهد در روز شهادت حقیقت عالم هستی، به خاک سپرده شود…
 شاید مرگ حقیقت تلنگری باشد برای آن ها که باید حق خود را مطالبه کنند و آنها که باید احقاق حق کنند… خدا را چه دیده ای؟ شاید مرگ غریب حقیقت، پایان این یک قلم نابرخورداری باشد؛ این که در این عصر برخورداری، داشتن یک پزشک برای روستایی و منطقه ای با چندین روستای کوچک و بزرگ، توقع زیادی نباشد اگر انصافی و گوش شنوایی باشد…

نوشته : محمد محمودی نورآبادی





نام:                       

پست الکترونیک: 
نظر شما:  

جستجو:

شهروند خبرنگار

سوژه ها و ایده های خود را جهت انتشار و پیگیری در نورآنلاین ارسال فرمایید.
نام:
پست الکترونیک:
عنوان:
نظر شما و شماره همراه:

تمام حقوق محفوظ بوده و استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.

Copyright© noronline.ir, all rights reserved

طراحی و پیاده سازی : سفیر سیستم